تبليغاتX
ما قدم از سر کنیم در طلب دوستان
دل کندن اگر حادثه ای آسان بود $$$$$ فرهاد به جای بیستون دل می کند

بنام خداوند جان و خرد

 سکوت نوشت :

سکوت جمکران که خانم معلم عاشقش هست متاسفانه نشد تماشا کنیم  چون دیگه شلوغ شده بود جمکران ومن شرمنده خانم معلم عزیزم شدم . ولی یه درس خیلی بزرگی که خانم معلم بهم داد این بود که هر وقت با یه عزیزی هم کلام هستی از سمت چپش حرکت کن چون نزدیک تر به قلبش هستی وراحت تر میتونی (افکار)حرفات را القاء کنی...  به نظرم خیلی جالبه حرف خانم معلم وانشالله در آینده ام خیلی ازش استفاده می کنم . ممنونم خانم معلم . البته اینو بگم بحث این قضیه طوری شد که من گفتم دوست دارم سمت راست باشم همیشه ، که خانم معلم در مورد سمت چپ توضیح داد که من  هم  دیگه به خانم معلم کلک زدم وهمیشه سمت چپ بودم چه حس قشنگی بود .

تو جمکران من لپ تاپم را روشن کردم وفایل های پاور پونت قشنگم را برای خانم معلم عزیز تو فلش ریختم ... امیدوارم وقتش پیدا بشه ونگاه کنه ولذتشو  ببره .

در مورد کوه خضر یادش بخیر وسط های کوه اینقد سرد شده بود ، دستامون خشک شده بود ، که خانم معلم لوازم ایمنی خودش که همیشه همراه داره درآورد - یک جفت دستکش -  که خانم معلم مهربون یکیشو داد به من یکیشو خودش ودیگر دستمون تو جیبمون خیلی جالب بود  ... این قضیه ما را یاد محمد اصفهانی هم انداخت  ولی خیلی خوش گذشت کوه  خضر  چون من خوشحالی وسر حالی خانم معلم را توی راه بالا امدن از کوه میدیدم اینقد خوشحال بودم میخواستم داد بزنم وبلند بگم هورااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

یه چی جالب تو مسیر کوه این بود که هم صحبت شده بودیم و نفهمیدیم کی رسیدیم بالا کی رسیدیم پایین  خیلی جالب بود . تو مسیر رفت  من رفتم دمه پرتگاه  کوه ایستادم به خانم معلم گفتم هل بده از دست من خلاص شو که خانم معلم  با تعجب منو نگاه می کرد وهر دو زدیم زیر خنده  وبعد گفتیم ایشالله روزی دشمناتون را از این پرتگاه پایین بندازی یه امین بزرگ گفتیم . در مورد پایین  کوه من اولش باید از سازمان تاکسیرانی قم یه تشکر ویژه بکنم که آقا راننده هاش نبودن پا ماشین هاشون ، که باعث شد به سمت شهر پیاده روی کنیم وبرسیم به مغازه آش فروشی که تشکر ویژه میکنم از تاکسیرانی...  ایووووووووول دارن

پیاده روی بعد شام هم بهمون چسبید در ضمن توی کل این پیاده روی ها من اکثرا سمت چپ بودم ،این حرکتم بهم انرژی میداد.  بعدِ آش ، پول خورد بهمون داد مغازه دار که ما هم رفتیم صدقه بدیم  که روی صندوق صدقه نوشته شده بود صدقه باعث طول عمر میشه منم یاد این داستان افتادم پیرمرد  میره نزدیک صندوق صدقه  که پول بندازه جمله رو صندوق را میخونه ( صدقه عمر را زیاد می کند ) پشیمون میشه . ولی بعدِ آش خانم معلم  منو یه چایی مهمون کرد که خیلی بهم چسبید .

در مورد حرکت به سمت تهران خانم معلم بازم یه درس خیلی بزرگی بهم داد که من تو خونه متوجه شدم وحسابی خجالت کشیدم . ولی بازم از همه چی از خانم معلم تشکر می کنم . در ضمن تو این سفر من هم از خانم معلم یه تسبیح که خانم معلم از کربلا اورده بود گرفتم . وشکلات های توی کیفشو تخلیه کردم چون خیلی شکلات دوس دارم . وشکلات تلخ خانم معلم هم خیلی بهم چسبید وبهترین هدیه این سفرکه از خانم معلم گرفتم برا من سالم وسر حال وسلامت رسیدن وشادابی خانم معلم عزیزم بود

امیدوارم خوشتون اومده باشه  از این نوشته ها

********************************************************

پی نوشت ۱:سکوت نوشت مطالبی است که ازقلم انداخته بودم و سکوت عزیز اضافه نمودند.

پی نوشت ۲ : تکیه کلام سکوت عزیز در طول سفر : " چیزی جا نگذاشتی ؟؟؟؟ "

پی نوشت ۳ : تعریف ماجرای این روز باعث شد که مامان و دو خانم از دوستان ایشان ( خاله فاطی و خاله نوال) برای روز اربعین عازم سفر قم بشن ... و باز هم مزاحم سکوت عزیز شدیم و دومین روز خاطره انگیز هم برای من و مهمانان عزیزم ،رقم خورد .... در سفر دوم حدیثه خانم عزیزم را هم ملاقات کردم ... می دونستم دوست داشتنی و عزیزه ... اما ماه تر از اون چیزی بود که من تصور می کردم . حضورشون به سفر ما لذت بیشتری داده بود ...

پی نوشت ۴ : در پایان باز هم از سکوت و حدیثه عزیز تشکر می کنم ... می دونم که مطلب طولانی شد ... اما با توجه به این که عجله ای برای نوشتن پست های بعدی ندارم ... اگه دوست داشتید این مطالب رو بخونید ... حالا حالاها وقت دارید .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 12:8  توسط ارغنون | 

بنام خداوند جان و خرد

پس از زیارت عازم جمکران شدیم ... آنجا هم زیارت کردیم و به تماشای غروب زیبای خورشید نشستیم ...

در حیاط پشتی بازم چشمم افتاد به کوه خضر و با حسرت گفتم : همیشه دلم می خواسته یک روز اون بالا باشم ... این نور سبز بالای کوه همیشه باعث شده آرزو کنم اونجا باشم ... سکوت گفت که خیلی نزدیکه و میشه به راحتی رفت. منم که از خدا خواسته ... راه افتادیم ... با ماشین تا جایی که می شد رفتیم و بقیه راه را تا قله به سختی و با نفس نفس زدن ....

وقتی به مسجد بالای کوه رسیدیم ، اذان می گفتن ... خیلی خوشحال بودم ... حس خیلی خوبی داشتم ... به یکی از خواستنی ترین آرزوهام رسیده بودم ... من این بالا بودم و داشتم از این بالا به جمکران نگاه می کردم ... کوه ، غروب ، حس خوب بخاطر حضور دوست خوب و باصفا و آقایی مثل سکوت ... حس خوب بخاطر فرصت و نعمت این روز خوب ... حس خوب بخاطر انسان های خوبی که دور وبرم هستند  .... نماز خواندیم و عکس و فیلم گرفتیم و به سمت پایین راه افتادیم ... به دامنه که رسیدیم ... یک چایی داغ و دلچسب مهمون جوانمرد همراهم شدم ... بعد هم به سمت شهر راه افتادیم تا آماده برگشتن بشم ....

پیاده اومدیم و اومدیم تا رسیدیم به یک میدون با چند مغازه اغذیه فروشی ... به پیشنهاد جناب آقا ... تصمیم گرفتیم شاممون را هم بخوریم ... اول گفتیم پیتزا ، چند ثانیه بیشتر طول نکشید که نظرمون عوض شد ، قرار شد ساندویچ بخوریم ... که چشممون خورد به آش فروشی و هر دو سریع برای خوردن یک آش خوشمزه به سمتش راه افتادیم .مغازه تمیزی بود ... فروشنده خوبی هم داشت ... نشستیم به آش خوردن ... من که آنقدر خوشم اومده بود که کاسه دوم را هم خوردم ... اما سکوت همون یک کاسه را آنقدر آروم خورد که من بتونم به راحتی کاسه دوم را بخورم ... بعد هم تشکر از فروشنده و چایی و خداحافظی .... از آژانس هم ماشین گرفتیم و راه افتادیم به سمت هفتاد و دو تن ... راننده هم لعبتی بود برای خودش ( حقوق می خوند ) ... کلی از تعریفهاش خندیدم ... آدم بدی نبود ... اما خیلی دوست داشت گپ بزنه ... منم که اونقدر بهم خوش گذشته بود و سرحال و پرانرژی بودم که حسابی موقعیت برای گفتنش دستش دادم .... بعد هم که با اولین ماشین به سمت تهران حرکت کردم ... ازخداوند و بنده خوبش سکوت بخاطر این روز شاد و به یاد ماندنی سپاسگزارم .

پی نوشت ۱ : دو بسته سوهان خوشمزه و یک کتاب دیگه( ۶۶۶- ۳۱۳ ) هم در این سفر از سکوت عزیز هدیه گرفتم ( ایشون حتی به فکر همکارهای محترم بنده بودن و من امیدوارم بتونم محبت هاشون را به شادی جبران کنم )

پی نوشت ۲ : در طول سفر به یاد دوست عزیز دیگری هم بودم که چند سال پیش ، با محبت و لطف بسیار شهر قشنگ یزد را به من نشون دادن .... همین جا باز هم از لطف و محبتش تشکر می کنم .

ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 12:7  توسط ارغنون | 

بنام خداوند جان و خرد

خیلی زود به چهل اخترون ( محله آذر قم – خانه جناب موسی مبرقع ) رسیدیم و زیارت کردیم ... ساده و با صفا بود ... سه محل برای زیارت ... که در تصاویر مشاهده می فرمایید . سکوت عزیز لطف کرد و از همونجا برام یک زیارت نامه و یک کتاب توضیحات مکان و اشخاص را خرید . خانمی که خادم این مکان بود توضیح داد که برخلاف تصور برخی از مردم ، اینجا چهل دخترون نیست ، و کسی چهل دختر را یکجا و با هم زنده بگور نکرده .. بلکه چهل اختر اینجا بخاک سپرده شده اند و در زمان های مختلف .

1-      آرامگاه موسی مبرقع فرزند امام جواد (ع) (ایشان در سال 296ه.ق رحلت کرده اند ، چون شمایلی زیبا و صورتی نورانی داشتند و به روی خود نقاب می انداختند ، معروف به موسی مبرقع شدند . همه سادات رضوی از نسل ایشان هستند . )

 

2-      چهل اخترون ( چهل تن از فرزندان و نوادگان موسی مبرقع )

3-      امام زاده زید (ع) ( در ضلع غربی صحن چهل اختران . ... از نوادگان امام سجاد (ع) )

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 11:43  توسط ارغنون | 

بنام خداوند جان و خرد

خدمت دوستان و عزیزانم سلام و عرض ادب ... این پست را هدیه می کنم به سکوت عزیز به مناسبت سالروز تولد وبلاگش و به هدف تشکر از زحماتی که کشید ... با اجازه شما بزرگواران یک راست میرم سر اصل :

پنج شنبه 15/10/90 داشتم بعد از مدت ها وبلاگ های شما عزیزان را می خواندم ،که ماجرا آغاز شد :

  • سکوت : سلام خانم معلم  خوبی ؟
  • من : سلام . ممنون . شما چطوری ؟ دارم عکس هاي وبلاگت را يکي يکي مي بينم . بعضي هاش خيلي قشنگن . اولي که معرکه بود . با اجازه ... يعني بدون اجازه سيو کردم براي روز مبادا . حالا...  يا دلتنگي ... يا مقاله اي .
  • سکوت : ممنون . فک نمیکردم قشنگ در بیاد  . نوش جونت  .... جمکران خیلی عوض شده وخیلی خلوت  ...آدم ها را می شد بشماری ...
  • من : خيلي دلم مي خواد يک سر بيام . آخه من عاشق سکوتم .... سکوتشم ... وسوسه ام کردي فردا راه بيافتم و بيام .
  • سکوت : اومدید در خدمتم با هم میریم حرم وجمکران و یه جا دیگه هم می برمتون . چهل اختران رفتید؟

آخ آخ .... هم هوس کرده بودم ... هم این که سکوت عزیز با این جمله آخر دست گذاشت روی نقطه ضعف من ...

به این ترتیب قرار شد جمعه قبل از ظهر قم باشم ، هم زیارت و هم سیاحت ... از دوستی هم دعوت کردم . اما صبح جمعه عذرخواهی کرد که نمی تونه بیاد ... منم از سفر منصرف شدم و خوابیدم ... نزدیک ظهر پیام و تماس سکوت باعث شد دوباره وسوسه بشم و قول دادم تا ساعت 2 ، 5/2 حرم حضرت معصومه (س) باشم ... و راه افتادم ..... متاسفانه بد قول دراومدم و ساعت 3 رسیدم حرم و بعد از نماز و زیارت سکوت عزیز را کنار آرامگاه پروین ملاقات کردم ... هنوز ناهار نخورده بود ... منم که قرار بود مهمان ایشان باشم ... خیلی گرسنه بودم . راه افتادیم بریم ناهار ...

  • سکوت : جیگر می خوری ...
  • من : بدم نمیاد ...

هنوز حرفم تموم نشده بود که وارد یک جیگرفروشی شدیم ... واااااااااااای از دیدن محیط وحشت کرده بودم ... با کمی ناراحتی دم در ورودی خشکم زده بود ...

  • من : بیا بریم جای دیگه ... ( حس بدی داشتم )
  • سکوت : بیا اینجا دو تا صندلی خالی هست . ( وقتی اطمینان سکوت را دیدم... کوتاه اومدم ... تجربه عجیبی بود ... تا به حال توی عمرم به جیگرفروشی نرفته بودم ... اما تصمیم گرفتم تجربه اش کنم ...الحق که ناهار خوشمزه ای خوردیم  و راه افتادیم به سمت چهل اخترون.)

 ادامه دارد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 11:31  توسط ارغنون | 

بنام خداوند جان و خرد

خدمت عزیزان همراه و مهربانم : سلام و عرض ادب

مدت طولانی حرف خاصی برای گفتن نداشتم ... حالا هم ندارم ... فقط یکی از ماجراهای هفته پیشم را براتون به نمایش می گذارم که برای خودم جالب بود و احساسات متفاوتی را برام بوجود آورد ... شاید برای شما هم جالب باشه

*******************************

ساعت نزدیک چهار و نیم بعد از ظهره ... از صبح بارون باریده ... بخاطر روز بارونی و هوای ابری ، زیاد سرحال نیستم . سرم رو انداختم پایین و  دارم از وسط یک پارک کوچیک رد می شم که برم کتابخونه ... اما احساس می کنم مورد خطاب قرار گرفتم :

- خاله ! ببین دمپایی م رو نمی ده !

رد شدم ... اما کنجکاو می شم ... اصلا کسی رو ندیدم ... با خودم می گم : کی بود ؟ با من بود ؟ ... برمی گردم و با کمال تعجب دو تا پسربچه ، حداکثر ۱۰ ساله رو می بینم ... یکی روی صندلی پارک با یک دمپایی توی پاش و یک پای برهنه نشسته و با حالت استیصال نگاهم می کنه و دیگری با فاصله کمی از قبلی ، درحالی که یک دمپایی رو با چوبی روی هوا نگه داشته و از چشماش شیطنتِ بچگی می باره ، و با لبخند عجیبی به من نگاه می کنه . برای یک لحظه حس می کنم ، نمی تونم بی تفاوت بگذرم . اینجاست که بزرگترین اشتباهم رو مرتکب می شم ، یعنی قبل از این که فکر کنم ، یا پسرک شیطون رو محک بزنم و بشناسم و علت کارش روبپرسم می گم : حاضری یک معامله کنیم ؟

پسرک : چه معامله ای ؟

من : من یک بسته شکلات به شما می دم و شما دمپایی رو به من .

پسرک : قبوله .

از جیبم بسته شکلات رو بیرون میارم ... اما برق شیطنتِ چشم های پسرک ... باعث تردیدم می شه و می گم : خیلی خوب! دمپایی رو بده و شکلات رو بگیر .

با همون شیطنت میگه : نه ! اول شکلات رو بده .

می گم : نه ! شما اول دمپایی رو بده . قول می دم شکلات رو بهت بدم .

می گه : دروغ می گی !

یه لحظه بهم برمی خوره ... اما زود به خودم میام که با بچه طرفم ... با لبخند بهش می گم : یک خانم معلم سعی می کنه دروغ نگه .

موضوع براش جالب میشه و می گه : اما تو که معلم نیستی .

می گم : از کجا مطمئنی ؟؟؟ من یک معلمم و می تونم ثابت کنم .

بعد آروم کنار پسرک دوم روی صندلی پارک می شینم و دفتر کلاسی پر از نمره ام رو از کیفم در میارم و نشونش می دم ....... حالا کم آورده اما نمی خواد خودش رو از تک و تا بندازه ، با لحن کوچه بازاری بدی می گه : همه شششش چررررت و پرررررته .

دیگه عصبانی می شم .... ولی خودم رو کنترل می کنم ، با لبخند بلند می شم و در حالی که تصمیم دارم راهم رو بگیرم و برم بهش می گم : شما آقای مودبی نیستی .

جا می خوره ... و سکوت می کنه .... منم شکلات رو می دم به پسرک روی صندلی ... و پشتم رو می کنم که برم دنبال کارم . می شنوم که پسرک روی صندلی داد می زنه : ماماااااااااااااان !!!! و بعد صدای پسرک شیطون رو می شنوم که بلند و با حالتی از تمسخر می گه : معامله .... بی معامله .....

نمی گذارم متوجه بشه ، اما دارم به شیطنت و بامزگی اش لبخند می زنم ... من باختم

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 21:30  توسط ارغنون | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
عکس از ارغنون

یک روز رسد خوشی به اندازه کوه
یک روز رسدغمی به اندازه دشت
افسانه زندگی چنین است گلم
در سایه کوه باید از دشت گذشت

××××××××××××××××××××

توجه : تمام مطالب و نظرات وبلاگ قبلی بنده را ( که همنام وبلاگ فعلی بود و از 10/8/87 تا 13/11/88 فعالیت داشت) می توانید در بخش آرشیو (مرداد 89) مشاهده بفرمایید

پیوندهای روزانه
آرمانی
گل نرگس
اعتماد ما به خداست
عاشق کوهستان
قصه بی پایان دل
پدیده ها یا اشاره نشانه ها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
دی 1390
آذر 1390
آبان 1390
مهر 1390
شهریور 1390
مرداد 1390
تیر 1390
خرداد 1390
اردیبهشت 1390
فروردین 1390
اسفند 1389
بهمن 1389
دی 1389
آذر 1389
آبان 1389
مهر 1389
شهریور 1389
مرداد 1389
پیوندها
دنبال یه پسر خوب ... #
سنجاقک شیدا * #
کتابخانه کوچک من *#
درجستجوی نور - محسن #
روی جاده نمناک@#
خراباتیان - محمد#
قصه بی پایان دل *@
شمس ... قمر .... آقا نیما
کافه اسپرسو - کافه چی و شاگرد
چند من
عقب ماندگان
آرمان - آرمانی مجازی
سکوت
قاسم ملا - آقای بهمن آبادی
پرتو سخن- آقای بهمن آبادی@
کلام شیرین قاسم
روستای بهمن آباد
دریای رحمت - سالار
عاشق کوهستان @
هرچی دلتنگیه ... - حدیثه*
فروغ باشدو...-گیس بریده*
ناردانه - وروجک *
من بیدارم ؟- ویدا*
راحیل - راحیل*
نسیم نینوا - روسیاه (الف )*
غریو دل - منتظر منتقم*
حقیقت،داستان و افسانه@
مونس های روحی ویدا*
خانه کتاب فرانک خانم *
مترصد
خادم المهدی - نوکر مولا
آموزش پدیده ها ... - ساپنا*
باز خوانی یک پرونده *
وبلاگ شخصی خلیل عابدی #
وبلاگ اختصاصی ... استاد کمالی
ملکوت - محمد علی ابراهیمی
غروب دریا - دریادوست@
مشاوره درامورچاپ و نشرکتاب@
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

محفل عشاق